آدمی...

دریغا انسان
 که با درد ِ قرون اش خو کرده بود ؛
 دریغا !
این نمی دانستیم و
دوشادوش
در کوچه های پُر نفس ِ رزم
فریاد می زدیم .

خدایان از میانه برخاسته بودند و ، دیگر
نام ِ انسان بود
دست مایه ی افسونی که زیباترین ِ پهلوانان را
به عُریان کردن ِ خون ِ خویش
 انگیزه بود.

دریغا انسان که با درد ِ قرون اش خو کرده بود !

با لرزشی هیجانی
چونان کبوتری که جُفت اش را آواز می دهد
نام ِ انسان را فریاد می کردیم
و شکفه می شدیم
چنان چون آفتاب گردانی
   که آفتاب را
با دهان ِ شکفتن
 فریاد می کند.

 اما انسان ، ای دریغ
که با درد ِ قرون اش
خو کرده بود.

وه که جهنم نیز
چندان که پای ِ فریب در میانه باشد
زمزمه اش
نا خوشایند تر از زمزمه بهشت
نیست .

ای یار ، نگاه تو ِ سپیده دمی دیگر است
تابان تر از سپیده دمی که در رؤیای من بود .
سپیده دمی که با مرثیه ی یاران ِ من
در خون ِ من بخشکید
و در ظلمات ِ حقیقت فرو شد .

 
زمین ِ خدا هموار است و
عشق
بی فراز و نشیب ،
چرا که جهنم ِ موعود
آغاز گشته است .
 
نخستین بوسه های ما ، بگذار
 یاد بود آن بوسه ها باد
   که یاران
با دهان سُرخ ِ زخم های خویش
بر زمین ِ نا سپاس نهادند .

عشق تو مرا تسلا میدهد .
نیز وحشتی
از آن که این رَمه آن ارج نمی داشت که من
تو را ناشناخته بمیرم .



آدمها موجودات عجیبین. یکیش خود من. تا همین 3-4 ماه پیش می گفتم اگه مقاله هایی که نزدیک دوساله روی میز استاد خاک می خورن چاپ شن، دیگه از خوشی دنیا چیزی کم نخواهم داشت. اما امروز که دومین مقاله ام در شرف ثبت هست، چیزی از اون وعده وعیدها تو دلم نمونده.
الان از صمیم دلم و قلبم آرزو دارم که کار پیدا کنم و با خودم میگم کار که پیدا کنم ال می کنم و بل می کنم و ایمان دارم که روزی که پیداش کنم خوشحال ترین و خوشبخت ترین فرد زمینم. امیدوارم که همینطور باشه. دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم که شادیامو بر اساس داشته هام بنا کنم نه نداشته هام. این فرآیندیه که در گذشته در من به صورت خودکار وجود داشته اما مدتیه که از بس انگولکش کردم از کار افتاده و حالا باید دستی خودمو تنظیم کنم تا یه وقت این وسط مسطها خودم رو گم نکنم. باید دائم به خودم باد آوری کنم که چه می خوام و چه عمیق و شیداگونم می خوام.

/ 10 نظر / 46 بازدید
علی

آره قلقلک / انگولک کار خوبی نیست / یک کار حسابی پیدا کن

دختر تنها

کاش همه‌مون اينطوری بشيم اونوقت زندگی برای همه بهشت ميشه. منم دقيقا همينطوريم همش فکر می‌کنم به اينده. خوشحال می‌شم بهم سر بزنی

رها

سلام باهاتون کاردارم خیلی فوری کاش زودتر بیانو با هم حرف بزنیم بهتون نیاز دارم!

علی

این همه به شعرها فکر نکن / روزی مثل موهای من سفید خواهند شد / کمی به دست های من فکر کن / که بجای قلم / حالا عصایی با خود می گرداند / مثل سربازان برگشته از جنگ / که فقط زخم بزرگ سر خود را / هدیه به خانه می آورد ...

عشق ابدی

سلام انشالله کار هم پيدا می کنی و ميشی خوشحالترين و خوشبخت ترين فرد روزگار

مهتاب

دقيقا منم همش می گفتم امتحانم رو بدم فلان ميشه ... ميرم اين کارو می کنم اون کارو.... کلی برنامه ولی الان... اصلا حسش نيست! راستی من آدرسم رو عوض کردم آدرس وبلاگ جديدم رو توی همون قبلی نوشتم

پراكنده ها

سلام . مدتهاست به من ثابت شده آدم هايی که منتظرند روزی برسد تا خوشبخت شوند هيچ وقت به آن روز نخواهند رسيد . هميشه دغدغه ای هست . هميشه چيزی برای آرزو کردن هست و تنها خوشبختی انسان به قول شوپنهاور در اين است که فلاکتی از زندگی او کمتر می شود تا جا برای درماندگی و فلاکتی ديگر باز شود . اميدوارم تا به حال كار پيدا كرده باشيد و با همين فرمولي كه خودتان اشاره كرديد به اين مشكلات غلبه كرده باشيد . موفق باشيد .

کوروش

سلام متن نقد گونه یی درباره ی وبلاگ پانته آ و ژنرال در http://www.binam-blog.blogfa.com/ از دوستان وبلاگی ایشان دعوت به عمل می آید. ممنون