چه بگویم؟ سخنی نیست!

  چه بگویم ؟ سخنی نیست.
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم ؟ سخنی نیست.

پشت در های فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.

بام ها،
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته ست.


چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.

چه بگویم؟
سخنی نیست...

احمد شاملو

/ 3 نظر / 792 بازدید
علی

بعد از نود و بوقی اومدی که بگی ؛سخنی نیست؛؟

رها

سلام صدایم خسته و قلمم شکسته و دلم زار !هر چه گوئی این چنین کن باز به گوشم حرف وارد نشود!نمی دانم چه کنم!خسته ام افسرده و زارم در تظاهر شادی از چهره فوران کردهو در باطن گریه ها روی بام دلم می لغزند چه کنم؟

پرنده خاموش

من نه نابـَـــــــم نه خاص کاملاً عادی ام شاید " آرزو " کسی نباشَـم امّا " آویزون " کسی هم نیسـتـَم