عنوانی ندارم...

یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد،

                        قوتم می‌بخشد،

                                  راه می‌اندازد.

                       نام بعضی نفرات، رزق روحم شده است،

                                           وقت هر دلتنگی، سویشان دارم دست !

تو زندگیم هیچوقت راضی به زاری کردن و شکایت نبوده ام چه تو گفتن و چه تو نوشتن. حکمتی خدا هم همیشه در حال امتحان شدن و دست و پنجه نرم کردن با انواع ناملایمات بوده و هستم و خوب چون نمی خواسته ام از مشکلات بنالم-که خداییش آدم خیلی وسوسه می شه تو وبلاگش کمی بناله -  رو این حساب روزانه نویس خوبی نبوده ام و نتونسته ام از گذر روزهام بگم و لحظه هام. بیام چی بگم؟ بگم که شماها رو هم غمگین کنم، یا مثلا بگم که دلداریم بدین که خوب صبر کن، بیشتر تلاش کن ، حل می شه. خوب اینا رو که خودم می دونم. نباید که وقت عزیزتون با فکر کردن و غصه خوردن در مورد مشکلات من مصروف بشه. از اون گذشته روزای آدمای معمولی مثل من چیزی در خودشون برای گفتن ندارن. اگر اندک چیزی هم باشه اونقدر ارزشمند نیست که صفحه ای رو بشه براش سیاه کرد.

بنابراین تنها مسائلی که می مونه برای نوشتن اینجا گاهی گفتن از فکرامه، از حوادث دور وبر، از کتابهایی که خونده ام یا از فیلمهایی که دیده ام. اینا همشون موضوعات خوبین مادامی که آدم حالش خوب باشه و وقت کافی برای خوب بیان کردنشون داشته باشه. اما چیزی که مسلمه اینه که من این روزا واجد هیچکدوم از اون شرایط نیستم. فیلم می بینم، کتاب هم می خونم، فکر هم که او ماشالا... اما یه چیزی که باید باشه نیست. یه چیز کمه ، یه چیز گمه. یه چیز به اسم معنی. یه چیز که بیارزه دنبالش بری، براش بمیری، براش از صبح تا شب فکر و خیالات کنی. برنامه هاتو بالا پایین کنی. در حالی که شونه هاتو می مالی از درد برق امید تو چشات بدرخشه که عب نداره  می ارزه. البته منظورم یه چیز شخصی و خصوصی نیست . یه چیز کلی مد نظرمه. دلم از همون نفراتی می خواد که بالا تو قطعه شعر وصفشون رفت. یه چیزی یا کسی که تو فکر کردن بهش روشن بشه قلبم. امید بگیرم که هنوز انسانیت و مهربانی نمرده. که هنوز هستن قله های روشن و سپیدی که سنگلاخ زندگی در برابرشون هیچ باشه. البته منظورم پوچی و این حرفا نیست. هنوز با موتورهای کاملا روشن در حال تلاشم. 

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟          به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

این چند وقته به عینه احساس کرده ام که دارم از یه گذرگاه حساس تو زندگیم عبور می کنم. گذرگاهی که با عبور ازش تکلیف خیلی چیزا برای همیشه مشخص می شه. تازه فهمیدم که زیاد خودم رو نشناخته ام و هنوز هستند لحظه هایی که خودم خودمو غافل گیر می کنم. خیلی وقته یادم رفته بود کی هستم، چی بودم و چی شده ام. چه علایقی داشته ام و چه تمایزاتی. مثل اینه که چشامو وا کرده ام و می بینم خودم رو، خود سابقمو یه جا جا گداشته ام، خودخواهیامو، علایقمو، تمایزاتمو و حتی ذوق کردنامو یه جایی این میون گمشون کرده ام. خیلی بی سر و صدا. گاهی که توصیفی از خودم رو از کسی میشنوم باورم نمی شه موضوع صحبتش منم. انقدر حرفاش به نظرم غریب می یاد که نگو. حس خوبی نیست. شرایط سخت باعث شده پا به پای زندگی خم و راست بشم و شکل دلخواهمو از دست بدم. فقط به خاطر اینکه نشکنم!

ببخشید که مبهم نوشتم.

/ 9 نظر / 19 بازدید
ساينا

سلام رهای عزیز میدونم چی میگی شاید یه جوری همه دچار روزمرگی شدن منم به شخصه از نوشتن روزمرگیها خوشم نمیاد، نه تو وبلاگ، و توی دفتر شخصیم... یعنی هیچوقت هم همچین دفتری نداشتم چون همیشه از نوشتنش حوصلم سر میرفت فکر میکنم دلیلی نداره همه ملت بدونن که من امروز نهار چی خوردم و ... خوب البته نظرات متفاوت خیلی شعر قشنگی بود گاهی ادم نیاز داره به یه حسی که زندش کنه تنها مرگ و عشقند که زندگی را دگرگون میکنند "جبران خیلی جبران" قربونت برم نماز روزه هاتم قبول

مهتاب

منم شديدا احساس گم شدگی می کنم رها انگار اين ويژگی دوران گذاره

هديه

سلام رها جون راستش نميتونم بگم که درکت ميکنم چون هيچکس تا وقتی تو زندگی طرف نباشه نميتونه درکش کنه ولی اين لحظلات تو زندگی همه هست . زندگی بدون مشکل زندگی نيست و مطمئن باش هیچکس زندگیش اونطور که میخواد نیست . دلتو قرص کن . قوی باش . دنبال علایقت برو . زندگی سراشیبی داره سربالایی داره . خودتو محکم کن واسه سربالایی ها . قانع نباش و نگو قسمت همین بود که اینطوری شد . دعا میکنم که همه چیز اونطور بشه که میخوای مواظب خودت باش

پراكنده ها

سلام . فكر مي كنم پيدا كردن چيزي را كه بيارزد به خاطر آن جان بدهي ، بايد از داستان ها خواست . وقتي مي بيني بعد از مرگ گل ها و بوته هايي كه روي قبر هر كدام از آدم ها سبز مي شوند با يكديگر هيچ تفاوتي ندارند ، با چه انگيزه اي مي شود دنبال اين طور آرمان ها بود ؟ آن هم در اين روزگار ؟ به قول فروغ : آه اي ستاره ها ! آه اي ستاره هاي مقوايي عزيز ! وقتي در آسمان دروغ وزيدن مي گيرد ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سرشكسته پناه آورد ؟

شيرين

سلام رهای عزيزم اين دوران رو نه ميشه نفی کرد و نه کم تر از حد نیاز! هست مياد و تو خودش حلت ميکنه. زرنگ و هوشيار و فرصت طلب باشی از پس ديوارهای ذهنت هدفت دستت مياد و رها میشی و ضعف نشون بدی تا ابد تعليقش دامنت رو ميگيره. بلد نيستم دلداری بدم. ميدونم اينهام در حد تذکر دوستانه و خواهرانه است و خودت يه پا استادی!در ضمن هرطوری که بنویسی ما خواننده ایم... به روی چشم! بذار خودم تاتی کردنش رو ياد بگيرم بعدش در خدمتم! دوست دارم همراه دائميم!

علی

ای بیست و چند سالگی / یا نیا / یا زود برو / میان بیست و سی مکافات است / و میون چهل و پنجاه / مفاجات!

نازخاتون

رها عزيزم سلام. من جدا شرمنده​ام که جواب اون سوال رو ندادم. اتفاقا اون روزی که ديدمش بهش فکر کردم و گفتم بعدا جوابت رو می​دم نازنين ولی اين هفته​ی پيش پر بود از دلهرگی و اين حرفا و البته هنوز هم تمام نشده. ببين عزيزم تو می​خوای فرانسه رو خودت ياد بگيری يا معلم بگيری؟ ديگه اينکه کجايی؟ اگر آمريکا باشی و انگليسی زبان يه سايتی رو می​شناسم که ممکنه به دردت بخوره چون دو زبانه است. http://learnfrenchbypodcast.com/ از درس شماره​ی يک شروع کن ولی قبل از اون بايد يک سری مقدماتش رو ياد بگيری. عزيزم اگر در آمريکا هستی برام ای-ميل بزن و اگر دوست داشتی می​تونم تلفنی هم راهنماييت کنم. راستی اون پست مربوط به نامه​ی پدرت خيلی قشنگ بود...

..خانومی..

سلام عزيزم باره اوله ميام بلاگت...يه جور حس مبهم دارم..نميدونم.ولی ساده و شيرين مينويسی هميشه شاد و موفق باشی