رها و شازده جون
شهريار کوچولو گفت:پیِ دوست می‌گردم.اهلی کردن يعنی چی؟     روباه گفت: يک چيزی است که پاک فراموش شده.معنيش ايجاد علاقه کردن است.    ايجاد علاقه کردن؟روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.   شهريار کوچولو گفت: کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد

لایحه جدید خانواده

  چهارشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٧ 

از وبلاگ الیزه:

نمی‌دانم در جریان قرار گرفته‌اید یا نه، اما مدتی پیش لایحه‌ای به نام «حمایت از خانواده» که در حقیقت به‌تر است آن را لایحه‌ی «نابودکردن خانواده» بنامیم، از طرف دولت معزز جناب احمدی‌نژاد به مجلس فرستاده شده است و به احتمال زیاد همین هفته درمورد آن تصمیم‌گیری خواهد شد.

از آن‌جایی که تصویب این لایحه باعث خواهد شد حقوق به‌شدت محدود زنان ایرانی باز هم محدودتر و ستمی که بر آن‌ها می‌رود بیش‌تر شود، بسیاری از فعالان فرهنگی و جنبش زنان مدتی است تلاش گسترده‌ای را آغاز کرده‌اند تا با آگاه‌سازی مردم، مانع از قانونی‌شدن این لایحه‌ی ضد خانواده شوند.

در همین راستا خورشید خانوم در وبلاگش از همه دعوت کرده است درباره‌ی این لایحه بنویسند و به هر طریقی که شده اعتراض خود را نسبت به این لایحه‌ی بسیار تاسف‌ برانگیز که نه‌تنها وهن زنان، بلکه توهین به هر انسان آزاداندیش است، نشان دهند.

بروشوری نیز در همین زمینه تهیه شده است که در آن اطلاعاتی درباره‌ی مواردی از لایحه که ضد خانواده است، هم‌چنین نامه‌ای اعتراضی برای فرستادن به نمایندگان مجلس وجود دارد که شما می‌توانید آن را به آدرس تهران، میدان بهارستان، کدپستی 009821-39931 پست کنید.

به عنوان مثال برخی از مواردی که با تصویب این لایحه اتفاق می‌افتد و در بروشور به آن‌ها اشاره شده، عبارت است از:

- مرد در صورت داشتن تمکن مالی و تعهد به قاضی مبنی بر اجرای عدالت می‌تواند زن دوم و سوم و چهارم بگیرد و به اجازه‌ی زن اول خود هم نیازی ندارد.

- مردان می‌توانند چندین زن صیغه‌ای بگیرند و الزامی هم به ثبت ازدواج‌شان ندارند.

- مجازات عدم ثبت ازدواج و طلاق سبک‌تر شده و مردی که ازدواج و طلاق خود را ثبت نکند، فقط باید جریمه‌ی نقدی پرداخت کند.

- حضانت فرزندان حتی اگر به مادر برسد، ضمانت اجرایی نخواهد داشت. به عنوان مثال، اگر پدر ی حاضر نشود فرزندی را که حضانتش به عهده‌ی مادر است، به او بدهد، فقط به جریمه‌ی نقدی محکوم می‌شود.

- زنان نه تنها حق طلاق ندارند، بلکه روند گرفتن حکم طلاق طولانی‌تر نیز شده است.

-زنانی که مهریه های‌شان بالاتر ازحد متعارف باشد، باید هنگام عقد بابت مهریه‌ی نگرفته‌شان مالیات بدهند. حد متعارف مهریه را دولت تعیین می‌کند.

- زنان طبق این لایحه نه‌تنها از داشتن حق طلاق، بلکه از داشتن حق سرپرستی فرزندان، حق اشتغال، حق گرفتن گذرنامه و سفر به خارج کشور بدون اجازه‌ی شوهر محروم هستند.

- این لایحه هیچ ممنوعیتی برای ازدواج دختران در سنین پایین قائل نشده است.

شما هم اگر می‌خواهید مانع از تصویب این لایحه شوید، با تهیه‌ی کپی از این بروشور و توزیع آن بین دوستان و همسایگان و فامیل؛ آن‌ها را در جریان این مسئله بگذارید و از آنان نیز بخواهید با توزیع این بروشور و اطلاع‌رسانی در این زمینه، به جلب مخالفت زنان و مردان با لایحه کمک کنند.

 


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

آدمی...

  چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ 

دریغا انسان
 که با درد ِ قرون اش خو کرده بود ؛
 دریغا !
این نمی دانستیم و
دوشادوش
در کوچه های پُر نفس ِ رزم
فریاد می زدیم .

خدایان از میانه برخاسته بودند و ، دیگر
نام ِ انسان بود
دست مایه ی افسونی که زیباترین ِ پهلوانان را
به عُریان کردن ِ خون ِ خویش
 انگیزه بود.

دریغا انسان که با درد ِ قرون اش خو کرده بود !

با لرزشی هیجانی
چونان کبوتری که جُفت اش را آواز می دهد
نام ِ انسان را فریاد می کردیم
و شکفه می شدیم
چنان چون آفتاب گردانی
   که آفتاب را
با دهان ِ شکفتن
 فریاد می کند.

 اما انسان ، ای دریغ
که با درد ِ قرون اش
خو کرده بود.

وه که جهنم نیز
چندان که پای ِ فریب در میانه باشد
زمزمه اش
نا خوشایند تر از زمزمه بهشت
نیست .

ای یار ، نگاه تو ِ سپیده دمی دیگر است
تابان تر از سپیده دمی که در رؤیای من بود .
سپیده دمی که با مرثیه ی یاران ِ من
در خون ِ من بخشکید
و در ظلمات ِ حقیقت فرو شد .

 
زمین ِ خدا هموار است و
عشق
بی فراز و نشیب ،
چرا که جهنم ِ موعود
آغاز گشته است .
 
نخستین بوسه های ما ، بگذار
 یاد بود آن بوسه ها باد
   که یاران
با دهان سُرخ ِ زخم های خویش
بر زمین ِ نا سپاس نهادند .

عشق تو مرا تسلا میدهد .
نیز وحشتی
از آن که این رَمه آن ارج نمی داشت که من
تو را ناشناخته بمیرم .



آدمها موجودات عجیبین. یکیش خود من. تا همین 3-4 ماه پیش می گفتم اگه مقاله هایی که نزدیک دوساله روی میز استاد خاک می خورن چاپ شن، دیگه از خوشی دنیا چیزی کم نخواهم داشت. اما امروز که دومین مقاله ام در شرف ثبت هست، چیزی از اون وعده وعیدها تو دلم نمونده.
الان از صمیم دلم و قلبم آرزو دارم که کار پیدا کنم و با خودم میگم کار که پیدا کنم ال می کنم و بل می کنم و ایمان دارم که روزی که پیداش کنم خوشحال ترین و خوشبخت ترین فرد زمینم. امیدوارم که همینطور باشه. دارم یاد می گیرم و تمرین می کنم که شادیامو بر اساس داشته هام بنا کنم نه نداشته هام. این فرآیندیه که در گذشته در من به صورت خودکار وجود داشته اما مدتیه که از بس انگولکش کردم از کار افتاده و حالا باید دستی خودمو تنظیم کنم تا یه وقت این وسط مسطها خودم رو گم نکنم. باید دائم به خودم باد آوری کنم که چه می خوام و چه عمیق و شیداگونم می خوام.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

درسهای زندگی

  جمعه ٢۳ آذر ،۱۳۸٦ 

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر
 شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟"


عوض شدن چه قدر سخته...تغییر دادن چیزهایی که گاه به ضرب ثانیه ای وارد ذهنمون شده اند، و به درازای یه عمر اونجا لونه کرده اند، الگوهای رفتاریمون رو شکل دادن و یک سری باید و نباید برامون تعریف کرده اند. البته منظورم تغییراتی کلی و بنیادی نیست که قدر مسلم کار مشکل و طاقت فرساییه. منظورم همون ظرافتهای رفتاری و قالبهای فکریه.

گاهی وقتها بعد کلی کلنجار با خودم و جرح و تعدیل کردن رفتارام می بینم که اصلا قضیه از ابتدا بر پایه فرضیات نابدیهی و گاه جنجالی استوار بوده و حالا دل شیر می خواد تا عوضشون کنی. اونوقته که می فهمم جمود فکری و کوته نظری چیزی نیست که فقط دیگرون مبتلاش می شن و تو نقدشون می کنی. این سرمای منجمد کننده در حوالی همه فکرها ، همه نظریه ها و همه حقیقتها وجود داره، حتی قشنگ ترین و متعالی ترینشون. میدونم تو این دوره زمونه قضیه نسبی بودن خوبی و تعالی یه امر پذیرفته شده است....اما... اما مانده تا برف زمین آب شود!

یه چیزه دیگه که فهمیدم اینه که زندگی و اندیشه پویا نیاز به جنجال و چالش داره. یه نیاز اساسی! البته اینم یه چیز جدید نیست ، اما فهمیدم می شه به چالشهای زندگی به چشم یه فرصت نگاه کرد و دستاوردهای مثبتشو دید . دیدم می شه بدون غمگین شدن از ملامت آشنا و بیگانه با خود رفیقانه دل به دریا زد و به مسایل دردناک به دیده تادیب نگاه کرد بدون اینکه گردی از غبار این راه بر صافی دلت بنشینه. اینکه دوستیهامو با این فرض شروع کنم که هرچند دوستی کمیتی خوب و خوشایند، صمیمانه و صادقانه است اما باز یه چیز نسبیه و برداشت تو از دوستی خالصانه می تونه با مال دیگرون فرق داشته باشه. اینکه ما و من اغلب وقتی از موفقیت دیگرون شادمانی می کنیم یا براش دعا می کنیم که تضادی با منافعمون نداشته باشه. در غیر اینصورت اغلب فاکتورهای دیگری نتیجه بازی رو بدست می گیرن. اما با همه این حرفها من همچنان در به در دوستم.

پ.ن: می دونم امروز همش از بدیهیات و واضحات گفتم. بیشتر هدفم ثبت این تجربه هام بود تا مجبور به تکرار دوباره این مشقها نباشم.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

چه بگویم؟ سخنی نیست!

  دوشنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٦ 

  چه بگویم ؟ سخنی نیست.
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم ؟ سخنی نیست.

پشت در های فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.

بام ها،
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته ست.


چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.

چه بگویم؟
سخنی نیست...

احمد شاملو


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

چرا توقف کنم؟

  سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦ 


چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی می چرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد

چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟


چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات نخواهد داد .
من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم


نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی می پوسند

چرا توقف کنم؟
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند

در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است
تبار خونی گل ها
میدانید ؟


هفته پیش دفاع دکترای یکی از دوستای صمیمی ام بود. من و همسرم هم برای اینکه غافلگیرش کنیم زنگ زدیم به کلی از دوستها و آشناهاش و ازشون خواستیم که یه صحبت کوچولویی در مورد دوستم بکنن. تبریکی، خاطره ای، توصیه ای... خلاصه مجموعه قشنگی شد.

به بهانه این دوست با کلی از دوستان مشترکمون صحبت کردم. صدای فامیلا، همکلاسیهای سابق... همه این صدا ها رو زدیم روی یک سی دی و تحت عنوان "تنها صداست که می ماند" تقدیم شد. روی جلد سی دی هم عکسهای افرادی که پیغام داده بودند رو قرار دادیم. من هم برای دوستم یکی از شعرهای فروغ رو دکلمه کردم. کمی شعرشو کوتاه کردم تا به فضای شاد بعد از دفاع بخوره (استفاده ابزاری از شعر). اینجا می تونین صدای منو گوش بدین.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

عنوانی ندارم...

  دوشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٦ 

یاد بعضی نفرات روشنم می‌دارد،

                        قوتم می‌بخشد،

                                  راه می‌اندازد.

                       نام بعضی نفرات، رزق روحم شده است،

                                           وقت هر دلتنگی، سویشان دارم دست !

تو زندگیم هیچوقت راضی به زاری کردن و شکایت نبوده ام چه تو گفتن و چه تو نوشتن. حکمتی خدا هم همیشه در حال امتحان شدن و دست و پنجه نرم کردن با انواع ناملایمات بوده و هستم و خوب چون نمی خواسته ام از مشکلات بنالم-که خداییش آدم خیلی وسوسه می شه تو وبلاگش کمی بناله -  رو این حساب روزانه نویس خوبی نبوده ام و نتونسته ام از گذر روزهام بگم و لحظه هام. بیام چی بگم؟ بگم که شماها رو هم غمگین کنم، یا مثلا بگم که دلداریم بدین که خوب صبر کن، بیشتر تلاش کن ، حل می شه. خوب اینا رو که خودم می دونم. نباید که وقت عزیزتون با فکر کردن و غصه خوردن در مورد مشکلات من مصروف بشه. از اون گذشته روزای آدمای معمولی مثل من چیزی در خودشون برای گفتن ندارن. اگر اندک چیزی هم باشه اونقدر ارزشمند نیست که صفحه ای رو بشه براش سیاه کرد.

بنابراین تنها مسائلی که می مونه برای نوشتن اینجا گاهی گفتن از فکرامه، از حوادث دور وبر، از کتابهایی که خونده ام یا از فیلمهایی که دیده ام. اینا همشون موضوعات خوبین مادامی که آدم حالش خوب باشه و وقت کافی برای خوب بیان کردنشون داشته باشه. اما چیزی که مسلمه اینه که من این روزا واجد هیچکدوم از اون شرایط نیستم. فیلم می بینم، کتاب هم می خونم، فکر هم که او ماشالا... اما یه چیزی که باید باشه نیست. یه چیز کمه ، یه چیز گمه. یه چیز به اسم معنی. یه چیز که بیارزه دنبالش بری، براش بمیری، براش از صبح تا شب فکر و خیالات کنی. برنامه هاتو بالا پایین کنی. در حالی که شونه هاتو می مالی از درد برق امید تو چشات بدرخشه که عب نداره  می ارزه. البته منظورم یه چیز شخصی و خصوصی نیست . یه چیز کلی مد نظرمه. دلم از همون نفراتی می خواد که بالا تو قطعه شعر وصفشون رفت. یه چیزی یا کسی که تو فکر کردن بهش روشن بشه قلبم. امید بگیرم که هنوز انسانیت و مهربانی نمرده. که هنوز هستن قله های روشن و سپیدی که سنگلاخ زندگی در برابرشون هیچ باشه. البته منظورم پوچی و این حرفا نیست. هنوز با موتورهای کاملا روشن در حال تلاشم. 

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟          به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

این چند وقته به عینه احساس کرده ام که دارم از یه گذرگاه حساس تو زندگیم عبور می کنم. گذرگاهی که با عبور ازش تکلیف خیلی چیزا برای همیشه مشخص می شه. تازه فهمیدم که زیاد خودم رو نشناخته ام و هنوز هستند لحظه هایی که خودم خودمو غافل گیر می کنم. خیلی وقته یادم رفته بود کی هستم، چی بودم و چی شده ام. چه علایقی داشته ام و چه تمایزاتی. مثل اینه که چشامو وا کرده ام و می بینم خودم رو، خود سابقمو یه جا جا گداشته ام، خودخواهیامو، علایقمو، تمایزاتمو و حتی ذوق کردنامو یه جایی این میون گمشون کرده ام. خیلی بی سر و صدا. گاهی که توصیفی از خودم رو از کسی میشنوم باورم نمی شه موضوع صحبتش منم. انقدر حرفاش به نظرم غریب می یاد که نگو. حس خوبی نیست. شرایط سخت باعث شده پا به پای زندگی خم و راست بشم و شکل دلخواهمو از دست بدم. فقط به خاطر اینکه نشکنم!

ببخشید که مبهم نوشتم.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

نامه بابا

  دوشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٦ 

سلام.
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گمشدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.
با این همه... عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان.
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پرازهوای تازه باز نیامدن است
٬اما تو لااقل حتی هر وحله گاهی هرازگاهی
ببین انعکاس تبسم رویاشبیه شمایل شقایق نیست.
راستی خبرت بدهم خواب دیدم
خانه ای خریدم
بی پرده
بی پنجره
بی در
بی دیوار
هی بخند...
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
ازفراز کوچه ما میگذرد.
باد بوی نامه های کسان من میدهد.
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نه ...ریرا جان
نامه ام باید کوتاه باشد
٬ساده باشد
بی حرفی از ابهام آینه
از نو برایت می نویسم :
حال همه خوب است
اما تو باور نکن.
------------------------
سید علی صالحی...

امروز یه نامه داشتم از مامان و بابام. یکی هم از خواهرم. وقتی می گم نامه از بابا یعنی اینکه این جیره هر شش ماه منه. هر بار هم می بلعم این نامه رو از بس که می خونمش. امروز خیلی گریه کردم. آخه 4 تا جمله توش بود که دلم رو لرزوند:
 
 "... همواره به فکر شما هستیم، و لحظه ای از آن غافل نیستیم؛ حتی در خواب. در رنگ آسمانمان، گذر روزگارمان و شمردن لحظه هایمان شماها هستید. تا کی روح ز جان جدا باشد؟...."
 اینا واسه من یعنی خیلی، یعنی عشق، یعنی شیدایی پدرِ کم حرف و کم ادعای من. یه بابای خیلی خیلی معمولی و مهربان. کسی که اصلا بلد نیست حرفهای قلمبه بزنه. پدری که هیچ توقعی ازم نداشته و همیشه بهم افتخار کرده. دفعه قبل که برام نامه فرستادند، مامان تعریف می کنه: دیدم بابات یکی از رژ لبای خوش رنگمو آورده و میگه بیا اینو بزن به لبت. در جواب تعجب مامانم میگه: "میخوام دو تا ماچ خوشرنگ بچسبونی ته نامه رها!"

خلاصه اینکه الان دارم رو ابرها راه میرم.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

سايه آرامش ما، ماييم

  پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦ 

سایبان آرامش ما ماییم
در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
بیایید از سایه ــ روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود آییم
و اگر جا پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران، نوشابه 
                                           جادو سر کشیم .
شب بوی ترانه ببوییم چهره خود گم کنیم.
از روزن آن سوها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم.
خود روی دلهره پرپر کنیم.
نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه .
نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور .
عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم .
دم صبح، دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم .
ماندیم در برابر هیچ،
خم شدیم در برابر هیچ،
پس نماز مادر را نشکنیم .

برخیزیم و دعا کنیم:
لب ما شیار عطر خاموشی باد!
نزدیک ما شب بی دردی است، دوری کنیم.
کنار ما ریشه بی شوری است، برکنیم .
و نلرزیم پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش درآییم .
آتش را بشوییم، نی زار همهمه را خکستر کنیم .
قطره را بشوییم، دریا را نوسان آییم .

و این نسیم، بوزیم و جاودان بوزیم .
و این خزنده، خم شویم و بینا خم شویم .
و این گودال، فرود اییم و بی پروا فرود آییم.
بر خود خیمه زنیم،
 سایبان آرامش ما، ماییم.

ما وزش صخره ایم، ما صخره وزنده ایم .
ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم .
پروازیم و چشم به راه پرنده ایم .
تراوش آبیم و در انتظار سبوییم .
در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند و تردید از
                                                رسیدگی پوسید.
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم .
چون جویبار، آیینه روان باشیم: به درخت درخت را پاسخ دهیم .
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم،
هر لحظه رها سازیم .
برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم.
  • راستش بعد از مدتها پرهیز دستم به سختی روی دکمه های کیبورد می ره. این مدت ننوشتم، به هزار و یک دلیل که می تونه بهونه باشه برای ننوشتن. یکیش اینکه من دیگه دکتر شدم. بعنی دکترای فیزیک گرفتم. البته الان یه ماهی می شه ولی من تازه داره باورم می شه که اون همه سختی، سماجت و تلاش بلاخره ثمر داد. هر چند کوچکه ولی برای من خیلی با معنیه. آخه من از ۵-۶ سالگی خواب این روزها رو میدیدم و خیلی از لحظه های تلخ زندگی رو به امید رسیدن به این روزها پشت سر گذاشتم. البته نه دقیقا این روزها، روزهای یک ماه پیش. آخه الان دارم دنبال کار می گردم. یه جورایی دارم دنبال یه افق جدید تو زندگیم می گردم. رو این حساب کمی آشفته و دل نگرونم.
  • دیگه اینکه من از تنهایی متنفرم. الان بیشتر از هر وقت دیگه احساس تنهایی می کنم. این غربت لعنتی مثل بختک رو زندگی من افتاده و از اون دردهاست که حالا حالا درمونی نداره. الان احساسم مثل اینه بسکه ریز و کوچیکم کسی منو نمی بینه. البته منظورم نق زدن نیست. خوب من هم زیاد از حال دیگرون با خبر نیستم، اونجور که بتونم باری از رو دوشی بر دارم .
  • راستی دایی علی، شاید باور نکنی تو یکی از دلیلایی هستی که گاهی به وبلاگم سر می زنم. نق نقاتو که می بینم احساس می کنم هنوز هستم. مرسی که انقدر خوبی. من قدر بودنتو هر چند کم و محدود می دونم.
  • آخر اینکه مراقب خودتون، اوقاتتون، دلاتون و دوستانتون باشین. دوستون دارم.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

يه شعر از حسين پناهی( به درخواست يه دوست)

  جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥ 

پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس را برمي داشتند
و همين طور ريگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

...

  پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥ 

 

برای اکبر محمدی

  دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥ 

 

شرح حال من در اين روزهای گرم تابستاني

  سه‌شنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٥ 

 

 

  چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥ 

 

زندگی شايد همين باشد.

  جمعه ٢ تیر ،۱۳۸٥ 

 

گلی جان!

  پنجشنبه ۱ تیر ،۱۳۸٥ 

گلی جان سفره دل را برایت پهن خواهم کرد

گلی جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

وگرنه من برایت شعر های ناب خواهم خواند

در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شنفتن نیست .

نهان در آستین همسخن ماری

درون هر سخن خاری ست

گلی جان در شگفتم از تو و این پاکی روشن ..شگفتی نیست؟

که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید ؟

از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست

از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش  قصه تلخ جدائی ها

سر هر رهگذارش مرگ عشق و آشنائی هاست

از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست . بیابان تا بیابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوری نیست گلی جان با توام    سنگ صبورم باش

شبم را روشنائی بخش     گلی دریای نورم باش !

 

حمیدمصدق 


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

 

  چهارشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٥ 

از رنجي خسته ام که از آن من نيست

بر خاکي نشسته ام که از آن من نيست

با نامي زيسته ام که از آن من نيست

از دردي گريسته ام که از آن من نيست

از لذتي جان گرفته ام که از آن من نيست

به مرگي جان مي سپارم که از آن من نيست

خود نه از اميد رستم , ني ز غم

وين ميان خوش دست و پائي مي زنم


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

بيا دعا كنيم

  سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥ 

اين متنو ۳ سال پيش تو وبلاگم گذاشته بودم. حالا خوندنش بهم حس عجيبی ميده. 

اينروزها سعي ام براي شناخت عشق همه به يك بن بست گمشده در مه منتهي شده است. تمام دقايقي را كه در ساحت عقل فرا گرفته بودم، تمام فريبها و ميانبرهايي را كه حكيمان به من آموخته بودند ، حتي هر آنچه از افسانه و اسطوره و خواب و توهم مي دانستم به كار بستم. شايد بتوانم به ظرافت دقيقه اي از اين حس نامانوس برسم و به صرافت قطره اي از اين اشكهاي عاشقانه كه بي اختيار در سويداي سكوتم مي ريزند پي ببرم. ماندم، در ماندم. من و معشوقم اگر نتوانيم قصه ساز شبهاي بي ترانه هم باشيم، اگر او نتواند بين اين هم ستاره كه در چشمان من است درخشش عشق اش را بيابد، اگر آني دستهاي آرام و رامش را گم كنم، اگر لحظه اي از روياي هم غافل شويم، اگر وقتي در سخت ترين مخمصه هاي تنهايي گير افتاديم و نتوانستيم آن چشمهاي هميشه آشنا را به خاطر آوريم ، آيا افسانه زندگاني ما به انتهايش رسيده است؟ و آنوقت تو كه تمام سرمايه بودنت را بر عمود عشق نهاده بودي و حال كه خيمه وجودت زير آوار عشق مانده ، مجالي براي بر خواستن خواهي يافت؟ آيا قامت بلند عشق در زير كوتاه نگاههاي عتاب آلود تاب خواهد آورد؟
اگر عشق كه به فره خواهيش، به نيك سرانجاميش ، به پاكيش و به سادگيش اعتماد خلل ناپذير كرده بودي به يك سراب، به يك مرداب خاموش بدل شد كه هر لحظه تو را از آسمان دورتر مي كرد، اگر چشم باز كردي و ديدي همه آن احساسها و آرزوها را انزوال ترحم غارت كرده و آن همه شب را به صبح و صبح را به شب به روياي هم ، به وجود هم و به تمناي هم سپري كردن، اينك به يك بند و گنداب شبيه شده!! آنوقت كدام سرمايه عظيم در وراي وجود تو به ياريت خواهد شتافت تا جبران خسارتي باشد كه به تو و به اعتماد صادقانه ات به رستگاري عشق رسيده است؟! و با چه سلاحي پاسخ شماتت روزگار و ملامت تلخ روزها را خواهي داد؟!!
مي بيني ضعيف تر از آنيم كه بخواهيم در برابر شكست اين همه اعتماد و عشق دوام بياوريم. يا براي هميشه در بستر روزمرگي فرو مي ريزيم و يا اگر برخيزيم ديگر نه خود را مي شناسم و نه دستي به دامن عشق خواهيم برد.
پس بيا به محضر او كه اول و آخر معناي عشق است دست بالا بريم ، به حرمت عطر شكوفه ها، نواي باران و اشك ستاره ها، به ساحت مقدس و بي رياي دلهاي عاشق بخواهيم عشق جاوداني به قلبهامان ارزاني كند كه هم آتش امروزمان بشد و هم پناه فردايمان گردد. به قواره ما باشد و قد او باشيم. زيب مان گردد ، نه طعم تلخ شكستهامان. منتهاي آرزويمان براي پرواز باشد نه ته مانده طلبكاريمان بر آسودگي. نگذارد گم شويم، نخواهد بشكنيم، نبيند از هم جدا شويم.


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

 

  سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥ 

از هم گريختيم
 و آن نازنين پياله دلخواه را دريغ
 بر خاك ريختيم
 جان من و تو تشنه پيوند مهر بود
دردا كه جان تشنه خود را گداختيم
بس دردناك بود جدايي ميان ما
 از هم جدا شديم و بدين درد ساختيم
 ديدار ما كه آن همه شوق و اميد داشت
 اينك نگاه كن كه سراسر ملال گشت
 و آن عشق نازنين كه ميان من و تو بود
دردا كه چون جواني ما پايمال گشت
 با آن همه نياز كه من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه منناگزير بود
 من بارها به سوي تو بازآمدم ولي
 هر بار دير بود
 اينك من و تو ايم دو تنهاي بي نصيب
 هر يك جدا گرفته ره سرنوشت خويش
سرگذشته در كشاكش طوفان روزگار
 گم كرده همچو آدم و حوا بهشت خويش


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

کيوان ستاره بود...

  جمعه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٥ 

ما از نژاد آتش بودیم
همزاد آفتاب بلند اما
با سرنوشت تيره خاكستر


عمري ميان كوره بيداد سوختيم
او چون شراره رفت
من با شكيب خاكستر ماندم
كيوان ستاره شد
تا برفراز اين شب غمناك
اميد روشني را
با ما نگاه دارد

كيوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپيد را بشناسند

كيوان ستاره شد
كه بگويد
آتش
آنگاه آتش است
كز اندرون خويش بسوزد
وين شام تيره را بفروزد

من در تمام اين شب يلدا
دست اميد خسته خود را
دردستهاي روشن او مي گذاشتم
من در تمام اين شب يلدا
ايمان آفتابي خود را
از پرتو ستاره او گرم داشتم

 
كيوان ستاره بود
با نور زندگاني مي كرد
با نور درگذشت
او در ميان مردمك چشم ما نشست
 تا اين وديعه را
روزي به صبحدم بسپاريم

هوشنگ ابتهاج


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

ای کاش می توانستم

  سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥ 

با چشم‌ها
ز حيرت ِ اين صبح ِ نابه‌جای

خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد ِ چارتاق
بر تارک ِ سپيده‌ی اين روز ِ پابه‌زای،
دستان ِ بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.

فرياد برکشيدم:
«ــ اينک
چراغ معجزه مَردُم!
تشخيص ِ نيم‌شب را از فجر
در چشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،

تا از
کيسه‌تان نرفته تماشا کنيد خوب
در آسمان ِ شب
پرواز ِ آفتاب را !
با گوش‌های ناشنوايي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم‌پرده‌ی شب
آواز ِ آفتاب را!»

«ــ ديديم
(گفتند خلق، نيمي)
پرواز ِ روشن‌اش را. آری!»

نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:

«ــ با گوش ِ جان شنيديم
آواز ِ روشن‌اش را!»

باری
من با دهان ِ حيرت گفتم:

«ــ اي ياوه
ياوه
ياوه،
خلائق!
مستيد و منگ؟
يا به تظاهر
تزوير مي‌کنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائب‌ايد و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!»

هر گاوگَندچاله دهاني
آتش‌فشان ِ روشن ِ خشمي شد:
«ــ اين گول بين که روشني ِ آفتاب را
از ما دليل مي‌طلبد.»
توفان ِ خنده‌ها...
«ــ خورشيد را گذاشته،
مي‌خواهد
با اتکا به ساعت ِ شماطه‌دار ِ خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نيمه نيز برنگذشته‌ست.»
توفان ِ خنده‌ها...
من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چيزي نظير ِ آتش در جان‌ام
پيچيد.

سرتاسر ِ وجود ِ مرا
گويي
چيزی به هم فشرد
تا قطره‌يي به تفته‌گي ِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخي ِ تمامي ِ درياها
در اشک ِ ناتواني ِ خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقت ِشان بود
احساس ِ واقعيت ِشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم ِ بي‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهوم ِ بي‌فريب ِ صداقت بود.

(اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان

حتا
با نان ِ خشک ِشان. ــ
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند.)

افسوس!
آفتاب
مفهوم ِ بي‌دريغ ِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب‌گونه‌يي
آنان را اين‌گونه دل فريفته بودند!

ای کاش مي‌توانستم
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگريم
تا باورم کنند.

ای کاش مي‌توانستم
ــ يک لحظه مي‌توانستم ای کاش ــ
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق ِ بي‌شمار را،
گرد ِ حباب ِ خاک بگردانم
تا با دو چشم ِ خويش ببينند که خورشيد ِشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
مي‌توانستم!

احمد شاملو


پيام هاي ديگران ()

رها و شازده
 

 

خانه
آرشيو
پست الكترونيك




دوستان
بارباها
افشره
زيتون
زری
ويولت جونم!
رهگذر خسته
زهرا
شاعرانه ها
گلاره
باران اسيدي
ليلا صبور
کتابلاگ
نامه های ایرونی
آونگ خاطره های ما
پراكنده ها
بارباماما
بهناز
کاساندرا
مریم اینا
داستان های کوتاه

پرشين‌بلاگ